تبلیغات
فـــــــانــــــــوس - دکلمه ای از فروغ فرخزاد
 
فـــــــانــــــــوس
ایـــــــن راه روشــن اســـت
درباره وبلاگ


درباره مدیر: من؟ من کی ام؟ میدونی مشکل ما ادما همینه که فکر میکنیم:که من کی ام...میدونی من کی ام؟من یه آدمم!یکی مثل تو.من با شغلم تعریف نمی شم من با پولم تعریف نمی شم.منو بخاطر بابام نمی شناسن. چه فرقی میکنه کی ام یا چی کارم.مهم اینه که هستم،هر روز از خودم می پرسم اگه نباشم چی میشه؟و واسه اینکه ی چیزی بشه ینی بود و نبودم یکی نشه تلاش می کنم تلاش واسه مفید بودن. انسان زاده ی تفکراتشه اگه شادم یا غمگین بخاطر ذهن خودمه.تو چی؟تو چی هستی؟فقط به ذهنت رجوع کن،نگاهتو از اینو اون بکن.نقابتو بردار.یکم واسه خودت زندگی کن...

مدیر وبلاگ : پیمان نیکخوی
نویسندگان
نظرسنجی
آیا از مطالب وب راضی بودید؟








دوشنبه 1393/04/2 :: نویسنده : پیمان نیکخوی
آیه های زمینی
متن و دانلود در ادامه مطلب
http://www.cinscreen.com/album/fztz1401483505.jpg

متن شعر:

آنگاه

خورشید سرد شد

و برکت از زمین ها رفت

 

سبزه ها به صحراها خشکیدند

و ماهیان به دریاها خشکیدند

و خاک مردگانش را

زان پس به خود نپذیرفت

 

شب در تمام پنجره های پریده رنگ

مانند یک تصور مشکوک

پیوسته در تراکم و طغیان بود

و راهها ادامهء خود را

در تیرگی رها کردند

 

دیگر کسی به  عشق نیندیشید

دیگر کسی به فتح نیندیشید

و هیچکس

دیگر به هیچ چیز نیندیشید

 

در غارهای تنهائی

بیهودگی به دنیا آمد

خون بوی بنگ و افیون میداد

زنهای باردار

نوزادهای بی سر زائیدند

و گاهواره ها از شرم

به گورها پناه آوردند

 

چه روزگار تلخ و سیاهی

نان ، نیروی شگفت رسالت را

مغلوب کرده بود

پیغمبران گرسنه و مفلوک

از وعده  گاههای الهی گریختند

و بره های گمشدهء عیسی

دیگر صدای هی هی چوپانی را

در بهت دشتها نشنیدند

 

در دیدگان آینه ها گوئی

حرکات و رنگها و تصاویر

وارونه منعکس میگشت

و بر فراز سر دلقکان پست

و چهرهء وقیح فواحش

یک هالهء مقدس نورانی

مانند چتر مشتعلی میسوخت

 

مرداب های الکل

با آن بخارهای گس مسموم

انبوه بی تحرک روشنفکران را

به ژرفای خویش کشیدند

و موشهای موذی

اوراق زرنگار کتب را

در گنجه های کهنه جویدند

خورشید مرده بود

خورشید مرده بود ، و فردا

در ذهن کودکان

مفهوم گنگ گمشده ای داشت

 

آنها غرابت این لفظ کهنه را

در مشق های خود

بالکهء درشت سیاهی

تصویر مینمودند

 

مردم ،

گروه ساقط مردم

دلمرده و تکیده و مبهوت

در زیر بار شوم جسدهاشان

از غربتی به غربت دیگر میرفتند

و میل دردناک جنایت

در دستهایشان متورم میشد

 

گاهی جرقه ای ، جرقهء ناچیزی

این اجتماع ساکت بیجان را

یکباره از درون متلاشی میکرد

آنها به هم هجوم میآوردند

مردان گلوی یکدیگر را

با کارد میدریدند

و در میان بستری از خون

با دختران نابالغ

همخوابه میشدند

 

پیوسته در مراسم اعدام

وقتی طناب دار

چشمان پر تشنج محکومی را

از کاسه با فشار به بیرون  میریخت

آنها به خود میرفتند

و از تصور شهوتناکی

اعصاب پیر و خسته شان تیر میکشید

اما همیشه در حواشی میدان ها

این جانبان کوچک را میدیدی

که ایستاده اند

و خیره گشته اند

به ریزش مداوم فواره های آب

 

شاید هنوز هم

در پشت چشم های له شده ، در عمق انجماد

یک چیز نیم زندهء مغشوش

بر جای مانده بود

که در تلاش بی رمقش میخواست

ایمان بیاورد به پاکی آواز آبها

 

شاید ، ولی چه خالی بی پایانی

خورشید مرده بود

و هیچکس نمیدانست

که نام آن کبوتر غمگین

کز قلبها گریخته ، ایمانست

 

آه ، ای صدای زندانی

آیا شکوه یأس تو هرگز

از هیچ سوی این شب منفور

نقیبی بسوی نور نخواهد زد؟

آه ، ای صدای زندانی

ای آخرین صدای صداها...

دانلود کنید





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 1393/04/2 12:57
از فروغ و اشعارش خوشم میاد
پیمان نیکخوی:ما نیز
دوشنبه 1393/04/2 12:45
من هم حدس میزدم که برن و اینطور بگن.تاسف هم داره. فرهنگ ایرانی رو به کف پا رسوندن با این حرکات.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :